قصه سرد نوروز 94
دختر نازنینم آنیل جان
امروز 21 فروردین شما یک سال و 6 ماه و6 روزه هستی. الان که فرصت کردم برات بنویسم ساعت 2 بامداد
هست.
وقتی پست قبلی رو راجع به وقایع 4شنبه سوری نوشتم فکر نمی کردم بعدی تلخ تر باشه.
نازنینم برات گفتم که تب داشتی و روز عید سرحال سر هفت سین ننشستی. به روال هر سال اولین نهار
سال نو منزل مامان افسر مادر بزرگ بابا بودیم. اما بابا بزرگ حال ندار بودن و نیامدند. بعد دید و بازدید قرار بود 5
فروردین راهی آذربایجان شیم که بابابزرگ ICU بستری شدند و سفر رو کنسل کردیم. روز 6 فروردین ساعت 6
عصر به اصرار بابا منو شما رو برد فرودگاه و جالب اینکه علارغم پاسخ تلفنی منفی تونست برا 7:15 عصر بلیط
ارومیه رو بگیره تا منو شما دیدن آنا و اقوام بریم. ردیف سوم بودیم و صندلی بغل دستم خالی بود و شما
نشتی و کمربندت هم بستم و طول پرواز مشکلی نداشتیم.علی دایی و آنا آمدند فرودگاه و رفتیم منزل .
7 فروردین عروسی کوثر جون بود اولین بار بود سالن عروسی می بردمت و اولش همش گریه تا عادت کردی
به محیط بزرگ و شلوغ و پر سرو صدا!!
شام عروسی رو خواب بودی!
8 فروردین پاتختی رفتیم و حسابی وسط بودی و خوش گذروندی.
بابا بزرگ بستری بودند و کاری از دست کسی جز خدا و تیم پزشکی بر نمیامد جز دعا. بابا گفت دو سه روز
بمونیم اما نتونست به ما ملحق شه.
مثل همیشه برا شما و خونه یه عالمه خرید از اجناس ترک کردم. اقوام رو فاکتور گرفتم و بزرگتر هارو دیدم.
بردمت پیش دو قلوهای خاله افسون و بعد رفتیم دیدن علیسا. اون روز خیلی بهت خوش گذشت و با بچه ها
شاد بودی. بابازرگ هم مرخص شدند و آمدند خونه.
اما باز یه دلم پیش بابا و بابا بزرگ بود و برا 4 شنبه 12 فروردین 3 ظهر بلیط برگشت گیر آوردم و با پرواز بدون
تاخیر! برگشتیم تهران. بابافرودگاه منتظرمون بود.رفتیم خونه سرو روییی آب زدیم و رفتیم پیش بابا بزرگینا.
از اینکه ایشون رو تو خونه می دیدم خیلی خوشحال بودم. گفتن بابت راه افتادن شما دلشاد شدن. و شما
جلو ایشون را میرفتی و براشون دست تکون می دادی. می گفتن آنیل جان ما خیلی دوستت داریم.
اما اینبار خیلی دلشون گرفته بود و می گفتن بیمارستان خیلی بهشون سخت گذشته بابت انتظار ملاقات.
چون تمام مدت هوشیار بودن و مقررات بیمارستان برای بخش ICU بسیار خاص هست.
گفتن دیگهICU هیچ بیمارستانی حاضر نیستن برن. از خاطرات بچگی بابا برامون تعریف کردن و موقع
خداحافظی برامون دست تکون دادن. شام رو منزل خاله عط خوردیم و برگشتیم خونه.
13 فروردین بابا دوست داشت بریم کردان اما من راضی نبودم ترافیک بمونیم برگشتنی. حال بابا بزرگ و
تلفنی پرسیدیم.
ناهار درست کردیم بریم بیرون. پارک بالای خونه. ناهار شما و بابا رو دادم که عمو بهزاد تماس گرفتن که حال
بابا بزرگ خوب نیست و سریع بیاین. نفهمیدیم چجوری جمع کردیم و رسیدیم منزل بابابزرگ.....
عمو بهزاد در رو باز کرد غرق سکوت....
خونه سکوت بود....
بابابزرگ رفته بود پیش خدا...
فروردین بی معرفت... دوباره پدر رو از من گرفت......
شما نمی دونی دخترم چه پدر بزرگ نازنینی داشتی . چقدر مهربان و بزرگوار....
چقدر خوب شد برگشتیمو بار آخر ایشون رو دیدیم.
الان هفت روز از رفتن پدر می گذره و لحظه به لحظه جای خالیشون حس می شه.
شنبه 15 فروردین 18 ماهه شدی اما برا مراسم بابابزرگ واکسن شما رو 17 فروردین زدیم. عصر و شب خیلی
بابت تب اذیت شدی. روز دوم کمی پاتو می کشیدی اما گذشت.
کاش سعادت داشته باشی پدر بزرگ رو به یاد بیاری.
ایشون از سال 1341 قاضی دیوان عالی کشور بودن و مراسم باشکوهی برا درگذشتتشون برگزار شد. همه از
عدل و خوشرویی و ایمان و صبر ایشون یاد می کردن شکر گذای خدا در اوج ناراحتی جسمی که واقعا خاص بود.
می خوام بدونی چقدر باید به یاد و نام نیک پدربزرگ هات افتخار کنی.
امیدوارم من به عنوان دخترشون و شما نوه این دو پدر عزیز که من در فروردین ماه 1391 و 1394 از دست دادم
نام و خاطره نیک از خومون به جا بگذاریم.
دلم گرفته دخترم..... خیلی.... جز تو مونسی ندیدم که حرف دلم رو بگم. همه غمگینیم...
اما حضور تو دیدن روی ماهت و لبخندت نسیم آرامشه برا من و بابا.
از خدا برا هممون صبر و آمرزش طلب می کنم.



قصه سرد نوروز 94
